تبلیغات
با هم دوست باشیم - ._-؟!

با هم دوست باشیم

سلام
قبل اینکه برم راهیان نور خیلی دلم گرفته بود,
دیگه داشت حالم از این دنیا بهم میخورد.
گفتم این سفرو برم تا یه حال و هوایی عوض کنم
اما از 2 روز فبل اینکه برم تا روزای آخر سفر یه اتفاقایی افتاد که دیگه  همون یه ذره شوقی که واسه سفر داشتمم از بین رفت!
با اینکه یه کسایی تو این سفر باهام بودن که واسه راحتی من همه کار می کردن , ولی یه کارایی از یه کسایی دیدم که خوبی اون افراد رو نمیدیدم.
(اگه  وحید باهام نبود که دیگه دیوونه میشدم!
هر چند که با بودنش یجور دیگه داشت منو دیوونه می کرد...خدا صبرم بده
ولی خیلی گله)

الان که بر گشتم خیلی دلم گرفته.
یاد قبل دانشگاه افتادم.
نمی دونم اگه خدا منو تو دانشگاه با حسین آشنا نمیکرد چکار باید میکردم؟!!!
فقط میتونم بگم تو این 2 ترم خیلی کمکم کرد.
هیچوقت تو این چند وقته تنهام نذاشت...

یه چند وقتی دیگه حوصله پست گذاشتن ندارم.
معلوم نیست دیگه کی بذارم, ببخشید(میدونمم واسه کسی مهم نیس)
در ضمن جواب همه نظرات قبلیتونم دادم(ببخشید که دیر شد)
خب دیگه بیشتر از کپنم(کپن ام)  حرف زدم.
سال نو      م .   ب .   ا  .  ر .  ک

نوشته شده در شنبه 28 اسفند 1389 ساعت 09:28 ب.ظ توسط هاشم بهادری نظرات |



Design By : P I C H A K . N E T