تبلیغات
با هم دوست باشیم - گناه عشق

با هم دوست باشیم

حدود یه سال پیش, یه روز که خیلی دلم گرفته بود و داشت بارون میومد,
 این شعرو گفتم.
خوبی یا بدیهاشو به بزرگی خودتون ببخشید!!!


شبی تنها نشستم زیرباران
بـه امیـد وصـــال روز  یـاران

دلم افسرده تنــها و حزیــن بود
برای عشق اواین دل غمین بود

نکوهش ها شنیدم بهر عشقم
به خون دل نوشـتم سـرنوشتم

گناهم عاشقی بود و صبوری
گناهم درد تنـــهایی  و دوری

ز هر قطره که بهرم می فتادش
غم روزی به ذهنم می فتادش

شبی کاو در کنارم می نشستو 
دل  آزرده ام  را می شکستــو

به من می گفت که تنها باتو باشم
میان  آرزو ها   با تو  باشم

منم دل بسته بودم بر نگاهش
خودم را دیده بودم در نگاهش

قدمهای ظریفش پا به پا بود
به زیر برف و باران آشنا بود

غمی دیگــر به قلبم  رو نمیکرد
بجز من برکسی هم سو نمیکرد

دگر خوبی از ین بهتـر  نمیشد
بجز یادش کسی درسر نمیشد

فقط آرامشش بود  آرزویم
فقط یکبار اسمش را بگویم

نمیدانم چه شد کز من جدا گشـت
دو دستش از دو دست من رهاگشت

نمی دانستم این عشقم دو روییست
که  پایانش  مرا  بی آبروییـست

نمیدانستم آن همراه شبهام
مـرا تنــها گذارد  با  نفسهام

نمی دانستم آن عشق خدایی
سر انجامش شود درد و جدایی

منی که روز وشبهام عاشقی بود
دگر بهــرم ندارد زندگی  سود

زمانه قلب من را با خودش برد
همین عاشق به سوزقلب خود مرد

نمی دانستم از عشقم به پایان
               که من تنها نشینم زیر                      باران

نوشته شده در جمعه 6 اسفند 1389 ساعت 02:05 ق.ظ توسط هاشم بهادری نظرات |



Design By : P I C H A K . N E T