تبلیغات
با هم دوست باشیم - اخر قصه

با هم دوست باشیم

دختر و پسری بودن که خیلی عاشق همدیگه بودن
همیشه باهم بودن و هیچی تو دنیا کم نداشتن
فقط یه مشکل داشتن
تنها مشکلشون این بود ک دختر نابینا بود
پسره همیشه میگفت همه جوره دوست دارم حتی اگه مشکلات بزرگتر از این داشته باشی
دختره می گفت اگه دو تا چشم میداشتم همیشه نگات میکردمو هیچوقت تنهات نمیذاشتم
روزها گذشتو این دو هنوز عاشقانه روزارو سپری میکردن
تا این ک یه روز یک ناشناس اومدو چشماشو به دختره بخشید
دخترک خوشحال بودو چشم انتظار معشوق
هیجان زیادی برای دیدنش داشت
وقتی ک پسره اومد دختره دید که اونم کوره
خیلی ناراحت شد
بهش گفت یک عمر با احساساتم بازی کردی و بهم دروغ گفتی
از جلو چشمام دور شو! 
دیگه نمیخوام ببینمت!

پسره خیلی دلش شکست
بغضش داشت می ترکید
هیچی نگفت
وقتی داشت می رفت فقط یه جمله گفت
.
.
.
مواظب چشمای من باش!



*اسم متن  ایثار بود*

نوشته شده در دوشنبه 20 دی 1389 ساعت 03:30 ب.ظ توسط هاشم بهادری نظرات |



Design By : P I C H A K . N E T