با هم دوست باشیم
عالم صدف است و فاطمه (س) گوهر او گیتی عرض است و فاطمه (س) جوهر او
برفضل وشرافتش همین بس که زخلق احمد (ص) پدر است و مرتضی (ع) شوهر او

ولادت حضرت زهرا مبارک!
خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد (ص) است دیدم که فاطمه نیست

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا … دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقههاش میزد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن؟ ها؟! فردا مادرت رومیاری مدرسه میخوام درمورد بچه بیانضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه لرزونش رو جمع کرد … بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم … مادرم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد … اون وقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه … اون وقت … اون وقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم … اون وقت قول میدم مشقامو تمیز بنویسم…:(((
ishalla sale khubi bashe vase hame ya hadde aghal behtar az sale ghabl bashe!
امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،
نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز
در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی،
... ... اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،
مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی،
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی
تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری
که بایستی و به من بگویی: “سلام”،
اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی
و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم میخواهی
چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی
و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات
با خبر شوی....
تمام روز با صبوری منتظرت بودم،
با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی
با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه میکنی، شاید چون خجالت می کشیدی،
سرت را به سوی من خم نکردی....
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها
برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار،
تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری
یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند وتو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز
فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت میبری،
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که
تلویزیون را نگاه میکردی، شام خوردی
و باز هم با من صحبتی نکردی. ...
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی،
بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی،
به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا
به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد،
آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت
و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم،
بیش از آنچه تو فکرش را میکنی،
حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور ،
با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر
یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید،
خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی،
خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود،
به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی....
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟
اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم
راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید. ...
*دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی…
دوست و دوستدارت: خدا
خطا کردم.
خطا کردم.
اگر اسمی به جز اسم تو آمد بر زبانم ،
من پشیمانم.
و گر در نیک روزی ، غفلت از شکر و دعا کردم ،
خطا کردم.
و گر از فرش زیرم اندکی پا را فرا کردم ،
خطا کردم.
که عشق اول و آخر تویی عشق آفرینا، من
خطا کردم !
تورا عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم
تورا بخشنده دیدم و گناهکار شدم
تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم
تو مرا چگونه دیدی که اینگونه به من وفادار ماندی!!!؟
بیا با هم از پیچ و خم سبز گیاه،
تا ته پنجره بالا برویم؛
و ببینیم خدا،
پشت این پنجرهها، لحظهای کاشته است...!
تا خدا فاصلهای نیست...!
بیا با هم از غربت این نادانی،
سوی اندیشهی ادراک افق،
مثل یک مرغ غریب، لحظهای پر بزنیم...!
کاش میشد...،
همهی سطح پر از روزن دل، بستر سبز علفهای مهاجر میشد...!
یا همان فهم عجیب گل سرخ؛
یا همین پنجرهی گرد غروب...!
تا مرا، با تو،
از این سادگی مبهم ترس،
ببرد تا خود آرامشِ احساسِ پر از فهم وصال...؛
تا خدا فاصلهای بود...!
اگر،
من چه میدانستم که اقاقی زیباست...!
یا،
گل سرخ، پر از سر خداست...!
یا اگر بود که من،
لای اوراقِ پر از سجدهی برگ،
رمز تسبیح نمینوشیدم...؛
و از آرزویش،
مرطوبِ شعور من و تو،
در دل، گرم...؛
و پر از شور امید،
خطی از عشق، نمی فهمیدم...!
من، به پرواز خدا،
در دل من،
در دل تو،
مثل هر صبحِ پر از آیه و نور،
بارها معتقدم...؛
و قسم میخورم اینبار،
به هر آیهی نور،
تا خدا فاصلهای نیست...؛
بیا...!
barun yeki az rahmataye khodast k vasash kheyli arzesh ghaele
hala bebinid moghe baresh barun chandin hezar fereshte mian zamino be ma nazdik mishan!
hala ag doa konid in hame fereshte mitunan doamuno be khoda beresunan!!!
| Design By : P I C H A K . N E T |



