تبلیغات
با هم دوست باشیم

با هم دوست باشیم

سلام ب دوستای خوبم
بعد از حدود یك سال اومدم یه سری ب وبلاگم بزنم!
وبلاگی كه سه سال پیش وحید و رضا واسم درست كردن
امار بازدید دیروزم 15 تا بود ك در جایگاه خودش عالیه:دی
ممنون:-ایكس

نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن 1392 ساعت 08:49 ب.ظ توسط هاشم بهادری نظرات |


از کوی تو نرود پای خیالم
نکند فرق به حالم
چه برانی چه بخوانی
چه به اوجم برسانی
نه من آنم که برنجم نه تو آنی که برانی ...

نوشته شده در شنبه 6 آبان 1391 ساعت 01:18 ق.ظ توسط هاشم بهادری نظرات |

حتی اگه شب رو دیر خوابیدی، صبح زود بیدار شو !
زیر بارون راه برو ، نترس از خیس شدن !
هر چند وقت یه بار یه نقاشی بکش !
توی حموم آواز بخون ، آب بازی کن ، چه اشکالی داره ؟!
...
به رو به روییت تو مترو لبخند برن !
بی مناسبت کادو بخر ! بگو این توی ویترین برای تو بود !
در لحظه دست دادن به یه دوست ، دستش رو فشار بده !
لباس های رنگی بپوش !
آب نبات چوبی لیس بزن !
نوزاد فامیل رو بغل کن !
عکسات رو با لبخند بگیر !
بستنی قیفی بخور !
زیر جمله های قشنگ یه کتاب خط بکش !
به کوچیکتر ها سلام کن !
تلفن رو بردار و به دوست های قدیمیت زنگ بزن !
برو دریا ، شنا کن !
هفت تا سنگ بنداز تو دریا و هفت تا آرزو کن !
به آسمون و ستاره ها نگاه کن !
چای بخور ، برای دیگران هم چای دمکن !
جوراب های رنگی بپوش !
خواب ببین !
شعر بگو !
خاطرات قشنگ رو بنویس !
بالا بلندی ، وسطی بازی کن !
قاصدک ها رو بگیر و آرزو کن و فوتشون کن !
خواب بد دیدی بپر ، حتما یه لیوان آب بخور !
دنبال پروانه های باغ بدو ! به بال های پروانه دقت کن !
با رنگین کمون عکس بگیر !
باغ وحش برو ، شهربازی ، چرخ و فلک سوار شو !
جمعه ها کوه برو ، هر جاش که خسته شدی ، یه ذره دیگه ادامه بده !
نون خامه ای بخر و با لذت بخور !
با بچه های کوچه توپ بازی کن !
قبل خواب کارای روزت رو مرور کن !
هیچ وقت خودت رو به مردن نزن !
نفس های عمیق بکش !
به دردو دل دیگران با دقت گوش بده !
سوار تاکسی شدی بلند سلام کن !
چون ...
هر جا وایستی ، مردی !!
زنده باش ، زندگی کن !
برای زنده موندن از داشته هات غافل نشو !
قدر همشون رو بدون ، بگذار زندگی از اینکه تو زنده ای، به خودش ببالد

نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت 07:14 ب.ظ توسط هاشم بهادری نظرات |


روزگاری دزدها هم با شرف بودند

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند. او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ،مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت ، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است!

نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور 1391 ساعت 04:28 ب.ظ توسط هاشم بهادری نظرات |

کسی از راه می آید
نگاهش خیس عرفان است
قدمهایش پر از معنا
دلش هم جنس باران است
کسی فانوس بر دستش
بسان نور می آید
امید قلب ما روزی
ز راه دور می آید!

نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر 1391 ساعت 02:47 ق.ظ توسط هاشم بهادری نظرات |

خیال كن روزگارم روبراهه
خیال كن رفتی و دلم نمرده
خیال كن مهربون بودیو قلبم 
كنار تو ازت زخمی نخورده 

خیال كن هیچی بین ما نبوده 
خیال كن خیلی ساده داری میری 
خیال كن بی خیال بی خیالم 
شاید اینجوری ارامش بگیری 

گذشتی از منو ساكت نشستم 
گذشتی از منو دیدی كه خستم 
تو یادت رفته كه توی چه حالی 
كنارت بودمو زخماتو بستم 

خیال كن كه سرم گرمه عزیزم 
خیال كن بی تو هیچ دردی ندارم 
خیال كن قلب من شكستنی نیست 
خیال كن حقمه تنها بمونم 

خیال كن عاشقم بودی ولی من 
شاید قدرتو رو هرگز ندونم 
گذشتی از منو ساكت نشستم 
گذشتی ازمنو دیدی كه خستم 

خیال كن بی خیال بی خیالم خیال كن...........

نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد 1391 ساعت 11:19 ب.ظ توسط هاشم بهادری نظرات |

عالم  صدف است و فاطمه (س) گوهر او      گیتی عرض است و فاطمه (س) جوهر او

  برفضل وشرافتش همین بس که زخلق    احمد (ص) پدر است و مرتضی (ع) شوهر او               

               


ولادت حضرت زهرا مبارک!


نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ساعت 11:40 ب.ظ توسط هاشم بهادری نظرات |

خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه بزرگ است دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد (ص) است دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است باز دیدم که فاطمه نیست

نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست فاطمه، فاطمه، است!!!

"دکتر شریعتی"

شهادت حضرت فاطمه رو تسلیت میگم...

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 ساعت 11:17 ب.ظ توسط هاشم بهادری نظرات |

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا … دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟ 

معلم که از عصبانیت شقیقه‌هاش میزد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن؟ ها؟! فردا مادرت رومیاری مدرسه می‌خوام درمورد بچه بی‌انضباطش باهاش صحبت کنم! 

دخترک چونه لرزونش رو جمع کرد … بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم … مادرم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد … اون وقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه … اون وقت … اون وقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم … اون وقت قول میدم مشقامو تمیز بنویسم…:(((


نوشته شده در جمعه 25 فروردین 1391 ساعت 01:05 ب.ظ توسط هاشم بهادری نظرات |

sale no mobarak!
ishalla sale khubi bashe vase hame ya hadde aghal behtar az sale ghabl bashe!

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین 1391 ساعت 12:59 ق.ظ توسط هاشم بهادری نظرات |



Design By : P I C H A K . N E T